تبليغاتX
زندگی بهتر
 
زندگی بهتر
 
 
یکی از راههای خوشبختی این است که نسبت به کوچکترین نعمت‌ها شکرگزار باشیم
 
قضنفر:

یه شب.. تو یه اتاقی که هم اشپزخونه بوده هم پذیرایی هم هال و هم خواب.. زن و شوهری بعده مدت ها با هم نزدیکی می کنن... یا کاندوم نداشتن.. یا واسه ۴،۵ یا بیشتر دفعه ازش استفاده میکردن که سوراخ شده... خلاصه نمی خواستن... ولی یه پسر به دنیا اوردن... اسمشو گذاشتن قضنفر.. مادره بچه ضعیف بود... نمی تونس به بچش شیره درس درمون بده... بچه هم ضعیف بود.. بابایه بچه پول نداش.. قضنفر نه بهداشت داشت.. نه غذایه خوب.. و نه لباسه درس درمون... اسباب بازی و اینجور چیزا که... هه.... از وقتی متوجه حرف هایه بقیه میشد... میفهمید که همه اسمشو مسخره می کنن... راه که افتاد... باباش فرستادش دست فروشی... با اون لباسایه پاره و کهنه می رفت تو خیابونا... سمته هرکی میرفت چیز بفروشه... چند تا فحش میشنید و تحقیر میشد... اگه شب دسته خالی میرفت خونه.. کلی فحش و کتک هم اونجا انتظارشو می کشید... نفرستادنش مدرسه.. حتی بلد نبود اسمه خودش و بنویسه... چون سخت بود.. درست مثه تحمله تحقیره دور و وریا.. واسه یه پسر تو نوجوونی... تنش قوی شده بود... بابایه معتادش که دیگه کار نمی کرد... بهش گفت باید بره حمالی.. ینی کارگری.. باید کاره سنگین تر کنه تا خرجه مواده باباهه و داروهایه سرطانه مامانه و اجاره ی اون یه در اتاق و خرجه شیکمشونو در اره... ۱۷_۱۸ ساله بود... میدید حتی پسرایه همسایشون که اونام وضع مالیشون بد ولی ازونا بهتر بود چطور با دخترا خوش بودن.. میدید... عقده نکرد... مثه خیلی چیزایه دیگه ازش گذشت...
وقتی میرفت واسه کارگری... میرفت تو خونه هایی که می خوان دکورشونو عوض کنن و یکی رو می خواستن وسیله جابه جا کنه.. یا خونه هایی که می رفت توالتاشونو تمیز کنه.. میدید پسره هم سنه خودش چطوری زندگی میکنه.. لم داده رو مبل.. پایه تلویزیون... خدمتکارم میوه میده دهنش... میدید و عقده نمی کرد...
خوشگل بود... دوس داش زن بگیره... یه زنه خوشگل مثه خودش... ولی نمیشد... دختر خوشگلا رو اونجا می دادن به کسی که اگه جیبش پر نبود،خالی هم نباشه.. مجبور بود یه زنی بگیره که شاید... مثه خودش زیبا نبود... و وضعش از خوده قضنفر بدتر بود... خرجش بیشتر شده بود... خودش نمی خورد.. نمی پوشید... نمی خوابید تا دهنه زنش بسته شه که چرا خرجه پدر مادرشو میده... قضنفر... تو ۴۰ سالگی... زیر باره مشکلات دووم نیاورد ومرد... حتی یه روز استراحت نکرد.. هــــیچ گناهی نکرد.. اصن وقتشو نداش گناه کنه... پاک مرد... مثه خیلی از ارزوهاش... مثه ارزویه در اغوش گرفتن بچش...


کوروش:


یه شبی...یه زوجی... تو یکی از اتاق خوابایه ویلایه رامسرشون... تصمیم میگیرن ساله دیگه.. همون موقع... با بچشون اونجا باشن... پسره به دنیا میاد.. اسمشو میذارن کوروش... اتاقه اسباب بازی... اتاق خواب..اتاقه نقاشی.. اتاقه موسیقی... چه خبره بابا؟ بذارین بچه راه بیفته بعد این همه مایه بذارین... خوب می خورد... خوب می پوشید... همه باهاش بازی می کردن.. بهش محبت می کردن... هیچکی به قیافه ی نه چندان زیباش توجه نمی کرد.. بعده این که گفت ابٌه... استاده زبانه اینگیلیسیو فرانسوی و ترکی و اسپانیایی و.. اوردن... استاداش که می رفتن نوبته استاده ریاضیو..بود... بچه ی اقا دکتره موسیقی هم باس یاد بگیره... نقاشی هم همینطور.. ۷ سالش که شد.. فرستادنش بهترین مدرسه... با دبیرایه عالی.. کلاسایه تقویتی و کمک اموزشیو.. هم که بود کنارش... مامان وکیله میخواست بچش ورزشکار شه... اینم روش... تو یه محیطه مناسب... با غذاهایه خوب و امکاناته فراوون.. والا یه خنگی مثه منم که بود یه چیزی میشد... کوروش جان کلی مدال و افتخاره علمی فرهنگی ورزشی هنری بدس اورده بود... حالا که ۱۷-۱۸ سالش بود.. همه دخترا دنبالش بودن... اینگار دخترا هم قیافه واسشون مهم نبود.. دنباله چی بودن معلوم نیس ولی خب.. حداقل فایدش این بود که اعتماد به نفسه کوروش میرفت بالا... رتبه ۱ رقمی کنکورو اورد و شد اقا دکتر.. حالا دیگه نوبته سر و سامون گرفتن بود... رو یه دختر دس گذاشت... خوشگل تر.. خوش هیکل تر... و حتی پولدار تر از خودش... خب پسر مثه کوروش کم پیدا میشد دیگه... دکتری شد موفق تر از باباش... و پدری نمونه تر از باباش... سه روز در هفته رایگان کار میکرد.. حتی خیلی از عملاش و واسه فقیرا رایگان انجام میداد و خرجه بیمارستانشونم خودش میداد.. میخواست چیکار؟ ارثه باباش و ارثه پدر زنش واسه دو نسل بعدش کافی بود.. اخرشم تو سنه ۸۰ سالگی وقتی دور و ورش کلی دوست و اشنا و پسر و نوه و... بودن،مرد.. اونم هیچ گناهی که نکرد هیچ... کلی خدمت هم کرد... کلی کاره خیر انجام داد... کلی دعا پشتش بود...

؟!

میخوام بدونم کوروش کجا میره و قضنفر کجا میره... می دونم همچین چیزی خیلی کم اتفاق میفته... حتی شاید اتفاق نیفته... ولی ما فرضمون اینه که کسانی مثه کوروش و قضنفر باشن.. جفتشون میرن بهشت؟ تو بهشت چی؟ ایا دکتر به خاطره ثواب هایی که کرده بالا نشین تره؟


 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 16:39  توسط محمد  | 

فقط می‌دانم که بین دوستان نزدیکش به دو جنسه معروف است. با او در یک کافی‌شاپ در خیابان گاندی قرار می‌گذارم. چون مطالبم را در روزنامه می‌خواند، اعتماد می‌کند و می‌گوید که حتما می‌آید. قول می‌دهم از او عکس نگیرم..

چند سال داری؟

متولد ۵۸ هستم.

تحصیلاتت چقدر است؟

فوق دیپلم کامپیوتر دارم.

در دوران تحصیل مشکلی نداشتی؟

نه!

کسی اذیتت نمی‌کرد؟

آن موقع کسی نمی‌دانست وضعیتم چطور است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 10:43  توسط محمد  | 
حرام‌زاده کسی‌ست که شما و دوست‌پسرتان را در پارک و درحین خوردن پاستیل نوشابه‌ای می‌گیرد و با آن بی‌سیم مسقره‌ش درخواست وَن برای انتقال مجرمین می‌کند.

نه نه اشتباه نکنید، نمود حرام‌زادگی‌ش وقتی‌ست که هرچه پول دارید به عنوان شیرینی(!) از شما می‌گیرد و آزادتان می‌کند.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 16:3  توسط محمد  | 
حرام‌زاده کسی‌ست که شما و دوست‌پسرتان را در پارک و درحین خوردن پاستیل نوشابه‌ای می‌گیرد و با آن بی‌سیم مسقره‌ش درخواست وَن برای انتقال مجرمین می‌کند.

نه نه اشتباه نکنید، نمود حرام‌زادگی‌ش وقتی‌ست که هرچه پول دارید به عنوان شیرینی(!) از شما می‌گیرد و آزادتان می‌کند.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 16:3  توسط محمد  | 
حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.
با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند
و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد.
کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،
با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است،
بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.


بقیه مطلب رو حتماً بخونید خیلی باحاله

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 16:0  توسط محمد  | 
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم گرفتند تا در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده ودو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 15:51  توسط محمد  | 
مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش ۱۰۰ بوسه برایت فرستادم.
عشق تو
همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:
عزیزم از اینکه ۱۰۰ بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:
۱.با شیر فروش به ۲ بوس به توافق رسیدیم.
۲.معلم مدرسه بچه ها با ۷ بوس به توافق رسیدیم.
۳..صاحب خانه هر روز می اید و ۲-۳ بوس از من می گیرد.
۴.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.
۵.سایر موارد ۴۰ بوس.
نگران من نباش…هنوز ۳۵ بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 15:48  توسط محمد  | 
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 15:46  توسط محمد  | 
فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره!



فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!


فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!


فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.



فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند


فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه


فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه


فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش"


فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته


فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره


فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره



فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی


فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه


فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!


فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟


فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!


فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره!


فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل!


فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده!


فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه!


فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن!


فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه!!!


فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن!


فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم!


فقط در اداره های ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک می کنند و با دمپایی در اداره ميچرخه!


فقط در اداره های ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه!


فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!


فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه!


پی نوشت:مطلب فوق متن یک ایمیل بود که طبق معمول منبع هم نداشت و باید بگم فقط یک ایرانی میتونه مطالب رو بدون ذکر منبع هر جا دلش خواست نقل کنه!!!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:36  توسط محمد  | 

A – Accept : پذيرا باشيد: ديگران را همانگونه که هستندبپذيريد ، حتي اگر برايتان مشکل باشد که عقايد ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنيد


. B - Break away : خودتان را جدا سازيد: خود را از تمام چيزهاييکه مانع رسيدن شما به اهدافتان مي شود جدا سازيد


. C - Creat : خلق کنيد : خانواده اي از دوستان و آشنايانتان تشکيل دهيد و با آنها اميدها ، آرزوها، ناراحتي ها و شادي هايتان را شريک شويد


. D – Decide : تصميم بگيريد: تصميم بگيريد که در زندگي موفق باشيد . در آن صورت شادي راهش را به طرفشما پيدا مي کند و اتفاقات خوشايند و دلپذيري براي شما رخ خواهد داد


. E - Explore : کاوشگر باشيد : جستجو و آزمايش کنيد . دنيا چيزهاي زيادي برايارائه کردن دارد و شما هم قادريد چيزهاي زيادي را ارائه دهيد. هر زمان که کار جديدي را آزمايش مي کنيد خودتان را بيشتر مي شناسيد


. F - Forgive : ببخشيد : ببخشيد و فراموش کنيد . کينه فقط بارتان را سنگين تر مي کند والهام بخش ناخوشايندي است. از بالا به موضوع نگاه کنيد و به خاطر داشته باشيد که هر کسي امکان دارد اشتباه کند


. G - Grow : رشد کنيد: عادات واحساسات نادرست خود را ترک کنيد تا نتوانند مانع و سد راه شما براي رسيدن به اهدافتان شوند


. H – Hope : اميدوار باشيد: به بهترين چيزها اميد داشتهباشيد و هرگز فراموش نکنيد که هر چيزي امکان پذير است ، البته اگر در کارهايتان پشتکار داشته باشيد و از خدا کمک بخواهيد


. I - Ignore : ناديده بگيريد: امواج منفي را ناديده بگيريد . روي اهدافتان تمرکز کنيد و موفقيتهاي گذشته را بخاطر بسپاريد . پيروزي هاي گذشته نشانه و رابطي براي موفقيت هاي آينده هستند


. J – Journey : سفر کنيد: به جاهاي جديد سر بزنيد و بافکر روشن ، امکانات جديد را آزمايش کنيد . سعي کنيد هر روز چيزهاي جديدي را بياموزيد ، بدين صورت رشد خواهيد کرد و احساس زنده بودن مي کنيد


. K – Know : بدانيد: بدانيد که هر مساله اي هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد درنهايت حل خواهد شد . همان طور که گرماي مطبوع و دلپذير بهار پس از سرماي طاقت فرساي زمستان مي آيد.


L – Love : دوست بداريد : اجازه دهيد که عشق به جاي نفرت ، قلبتان راپر کند. زماني که نفرت در قلب شما ساکن است هيچ فضاي خالي براي عشق وجود ندارد ، اما موقعي که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختي و شادي در وجودتان قرار دارد


. M – Manage : مدير باشيد: بر زمان مديريت داشته باشيد، تا استرس و نگراني کمتري شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث مي شود که روي موضوعات مهم بهتر تمرکز کنيد


. N - Notice : توجه کنيد: هرگزافراد فقير ، نااميد ، رنج کشيده و ضعيف را ناديده نگيريد و هر نوع کمکي را که قادريد به اين افراد ارائه دهيد از آنان دريغ نکنيد


. O -Open : باز کنيد: چشم هايتان را باز کنيد و به تمام زيباييهايي که در اطرافتان وجوددارد نگاه کنيد ، حتي در سخت ترين و بدترين شرايط ، چيزهاي زيادي براي سپاسگزاري وجود دارد


. P –Play : بازي و تفريح کنيد: فراموش نکنيد که درزندگيتان تفريح و سرگرمي داشته باشيد . بدانيد که موفقيت بدون شادي و لذت هاي مشروع ، مفهومي ندارد


. Q – Question : سوال کنيد: چيزهايي را که نميدانيد بپرسيد ، زيرا که شما براي ياد گرفتن به اين کره خاکي آمده ايد


. R – Relax : آرامش داشته باشيد: اجازه ندهيد که نگراني و استرس بر زندگي شماحاکم شود و به ياد داشته باشيد که همه چيز در نهايت درست خواهد شد.


S – Share : سهيم شويد: استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائيهايتانرا با ديگران تقسيم کنيد ، زيرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمي گردد


. T – Try : تلاش کنيد: حتي زماني که روياهايتان غير ممکن به نظر مي رسندتلاشتان را بکنيد . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره مي شويد


. U – Use : استفاده کنيد : از استعدادها و توانايي ها يتان به عنوان بهترينهديه استفاده کنيد . استعدادهايي که تلف شوند ارزشي ندارند. استفاده صحيح از استعدادها و تواناييهايتان براي شما پاداش هاي غيرمنتظره اي به دنبال دارد


. V – Value : احترام بگذاريد: براي دوستان و اقوامي که شما را حمايتو تشويق کرده اند ، ارزش قايل شويد و هر کاري که از دستتان بر مي آيد براي آنها انجام دهيد


. X – X-Ray : اشعه ايکس: با دقت و شبيه اشعه ايکس به قلبهاي انسانهاي اطراف خود بنگريد در نتيجه شما زيبايي و خوبي را در قلب آنها خواهيد ديد


. Y – Yield : اجازه دهيد: اجازه دهيد که صداقت و درستکاري واردزندگيتان شود. اگر شما در راه درستي حرکت کنيد در انتها خوشبختي را خواهيد يافت


. Z – Zoom : تمرکز کنيد: زماني که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کردهاست ، به جاهاي شاد برويد . اجازه ندهيد که تلخي ها مانع رسيدن شما به اهدافتان شود. در عوض روي توانايي ها ، روياها و فردايي روشن تمرکز کنيد.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 13:27  توسط محمد  | 
 
  بالا